این وبلاگ روزمرگی های سپهر جون هست
پسرم بعد از ۸ سال داره از یکی ، یکدونه ای در میاد. نه ،نه اشتباه نکنین. تا آخر این ماه دارم عمه میشم ( به امید خدا) تا ۸ ماه دیگه هم خانم عمو میشم(انشا ال..) خلاصه که این یکی یکدونه دو تا خانواده داره پر فامیل
میشه ،به قول خودش خدا رو شکر یه کاریه شد. پسر طلای مامان ، هم از طرف خانواده من و هم از طرف خانواده بابایی جون تک دونه نوه بود. به نظر اونهایی که الان میگن ااااااااااا.... چه خوب ، احترام میزارم اما نظر خودم شخصا اینه که به پسرم خیلی ظلم شده که دوران کودکی رو بدون هم بازی، پشت سر گذاشت . علاوه بر اینکه به خاطر محبت بیش از حد دو طرف ، یک کمی هم لوس شده. که مسلما این همه ظلمی که به پسر طلای مامان شده تقصیر عمو هاشه ،( آره با شما دوتا عمو های لجبازم)، جناب پدر خانواده که همون شخص متشخص بابایی باشن ، کوچکترین پسر خانواده هستن . اما چون این دو تا برادر لجباز قصد ازدواج نداشتن، جناب بابایی هم که اصولا در این جور موارد بیل به .... نخورده مزدوج شدن. اگه به ترتیب ازدواج کرده بودند پسر من الان کلی پسر عمو ،دختر عمو داشت .
البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که دختر عمو
خیلی از پسر عمو بهتره سلام خیلی دلم برای همه تنگ شده بود . ولی خوب چکار کنم که اینترنت قطع بود . ولی حالا با یک پست تصویری اومدم اینجا سپهر و یونس . اینهم سپهر داره آتیش میسوزونه . اینجا هم آماده شدن برای یک خرابکاری جدید . امروز یکی از دوستهای خانوادگی خودشون و مهمون خونه ما کرده بودن. چهارشنبه شب که ما خونه دوستم بودیم ، ( معمولا ماهی یک یا دوبار به همراه شوشو جونها مون دور هم جمع می شیم ، البته یه وقت فکر نکین وسطش ما، یعنی من و دوستم همدیگر رو نمی بینیم) دوست نانازم که اسمش و نمی یارم، بی مقدمه گفت:
ما جمعه میایم خونه شما ، ببخشید که انقدر پروام
،آخه می دونی چند وقته من سالوادر و ندیدم، نصاب هم آوردیم ، از خدا بی خبرها همش پارازید میدن، قیچی هم گذاشتیم اما فایده نداشت. ( البته بماند که این جانب هر روز وظیفه خطیر تعریف ، با آب و تاب سریال سفری دیگر رو بر عهده داشتم) حاضرم هر روز مهمون داری کنم ، اما فیلم و سریال واسه کسی تعریف نکنم. این فارسی۱ تبدیل به یک غده سرطانی شده که تو همه ی خونه ها داره رشد می کنه ، البته بماند که من خودم پی گیره سریالهاش هستم. خلاصه که قبل از ساعت ۱ ظهر اومدن تا به حساب خودش ، راس ساعت سالوادرش
و ببینه تا یک وقت چیزی خدای نکرده از قلم ، بنده نیفتاده باشه. چشمتون روز بد نبینه ، این مهمون ناناز ما همه کاری کرد به جز تماشای سالوادر ،
البته فقط نیم ساعت اولش و نگاه کرد. اما از اونجایی که خدا به هیچ کس دل پر درد نده ( که بر عکس به این دوست من داده) ، جلوی آقایون هم نمیشه هی پس پس
کرد. رفتیم توی اتاق و تا جایی که جا داشت از این و اون غیبت کردیم و ، غصه عمر به باد رفتمون و خوردیم. تا لحظه ای که در آسانسور داشت بسته می شد ما هم چنان داشتیم حرف می زدیم. از عروسی نوشته بودم ولی خوب عکسهاش دیر رسید . بعد از مراسم و شام همه به سمت باغ خاله داماد حرکت کردن . روز جمعه سپهر مسابقه شنا داشت. از بیشتر صحبتهاش حول و حوش بابایی می چرخید، سپهر: صبح جمعه شاد و خندون از خواب بلند شد.( بدون اینکه خودم وخفه کنم تا بلند بشه و آماده شه) بدو بدو مایو رو پاش کرد و حاضر نشست دو در، سپهر: مامان ساعت چنده، من: نه مامان جان خواب نموندی هنوز یک ساعت دیگه مونده تا سرویست بیاد. سپهر: بابا پاشو آماده شو دیگه الان سرویسم میادش ها بابایی: سپهر: بابا کارت خیلی طول میکشه، .... پاشو دیگه، ...... پاشو دیر شده،.....لباسهات و بیارم، ...بابایی.........بابا.........بابا جون پا نمی شی......... بابایی: تو با سرویس برم من خودم میام سپهر: آخه آقامون گفته باباها ، با سرویس هم می تونن بیان بابایی: سپهر: بابایی ساعت چنده، .............پا شو دیگه،.....بابا......بابایی............بابا جون........... بابایی: سپهر: ساعت ۲ پدر و پسر شاد و خندون برگشتن. بابایی: تو هم رده های خودش ، اول شد. تو رده بالاتر از خودش چهارم من :سلام بابایی: سلام از همه تلاشت ممنونم پسرم، فقط این و بدون ،اگه نفر آخر هم می شدی باز هم پسر گله من باقی می موندی. بالاخره این مجلس طلسم شده گرفته شد و تموم شد. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ،سه دفعه این عروسی عقب افتاد به خاطر فوت سه نفر از فامیل،البته این بار هم مجددا جناب شخص متشخص عزرائیل یکی دیگه از اقوام رو هم با خودش برد. اما،ما از رو نرفتیم و عروسیمون و بر پا کردیم. من نمی دونم این چه رسم بدیه که بین ما جماعت ایرونی جا افتاده. زنده ها به خاطر خودشون ، از میت بیچاره سوء استفاده می کنن. من شنیدم حضرت محمد (ص) ۱۵ روز قبل از عروسی حضرت فاطمه یکی از دخترهاشونو به خاک سپرده بودن، اونوقت ما که به حساب خودمون دنباله رو ایشون هستیم، نمی دونم چرا واقعیتها رو اون جور که خودمون دوست داریم تعبییر می کنیم. کجای دین ما نوشته که به خاطر فوت کسی دو تا انسان باید هم چنان سر گردون و حیرون باشن
تو آرایشگاه منم با خواهرم بودم، طفلی از استرس داشت قبضه روح حق هم داشت،آخه بعد از سه بار این ور اون ور شدن مجلس و پرداخت هزینه های جریمه به سالن و آرایشگاه و فیلم بردار...................... من که خودم عروس نبودم از چند روز قبلش دلهره داشتم چه برسه به اون طفلیها، خلاصه از ما که گذشت اما تر و به خدا نکنین این کار و با جونها. خاکستریش نکنیم. ازدواج سنت پیغمبر(ص) بیاید با این خود خواهی های بچه گونه خاکستریش نکنیم. چه کاری بکنم تا سپهر عاشق کتاب خوندن بشه؟ به هیچ صراطی مستقیم نیست. جایزه براش گذاشتم............. جلوی دیگران تشویق و تعریف ازش کردم.............. جدول ستاره و جایزه براش درست کردم............... چه کار کنم؟ اصلا علاقه ای به کتاب خوندن نشون نمیده. می ترسم این عادت روش بمونه و سالهای بالا تر با مشکل روبرو بشه. برم پیش مشاور؟ آخه دیگه همه ترفندهای اونها رو هم یاد گرفته . خودش یه وقتهایی که از بعضی کلکهای آموزشی می خوام استفاده کنم سریع بقیه مطلب رو عنوان می کنه. قبل از تعطیلی مدارس ، روان و زیبا تابلو های توی خیابونو رو خونی می کرد یا زیر نویس فیلمها رو می خوند، اما الان با حدود دو ماه تعطیلی دیگه مثل سابق روان رو خونی نمی کنه. هنوز تا اول مهر و آماده شدن برای کلاس دوم وقت هست، اما نمی دونم با این شیطون بازیگوش چه کار کنم؟ 
![]()



:ادامه مطلب:

چند روز قبلش هیجان و می شد توی چشمهاش و حرف زدنش دید.
آقامون گفته بابا هم اجازه دارن روز مسابقه بیان، ..........
بابا تو هم میای اونجا، .........
آقامون گفته بعضی از باباها شاید کار داشته باشن نتونن بیان، اما بیشر باباها حتما میان، ........
مامانها اجازه ندارن بیان فقط باباها، ......
آقامون گفته همینجوریش هم حراست گیر میده چه برسه که بخوان مامانها هم بیان، .........
تازه باباهم باید با لباس بیان چون که دعوا شون می کنن،.....
تازه باباها می تونن با سرویس هم بیان، ...........
بابایی تو میای؟ ......نیست مردونه است واسه همین مامانها نباید بیان ،آقامون گفته حراست گیر میده،......آقامون گفته تا سه تا شماره می تونین بیارین ، هر کدوم باشه خوبه، ۱ ، ۲، ۳ ، مامان اگه شماره سه رو هم بیارم برات خوبه،........................
.... نکنه سرویسم اومده و رفته صدام نکردین،.....دیدی خواب موندم ،.. هی دیشب می گم
هیس تا من بخوابم،...
حالا جواب آقامون و خودت باید بدی،.......


باشه دیگه پا شدم 


![]()


![]()
می شد.













| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










